تقدیم با عشق به پسرم دانیال...
عاشقانه هایم را عاشقانه برایت مینویسم تا هر کجای دنیا که باشی حس کنی کنار همدیگریم 
نويسندگان

سلام عزیزم...

پسرم

آقا دانیال

نیروی من برای...

ماندن و ادامه دادن...

برای محکم قدم برداشتن....

برای خوب بودن و خوب دیدن...

هر زمان این متن را خواندی بدان که وجودت برایم همه چیز است و دیدن ارامشت حتی اگر فرسنگها دور باشی برایم کافیست...

این روزها ...ماه رمضان است /روزه داری و پسری که دوست داره مامان باباش باهاش بازی کنند...

امروز تولد بابا  افشین بود...

بابای مهربونی که میدونم حتما قدرش رو میدونی...

بابایی که برای تو بهترین حامی است...

بابا افشین

هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دور دست و دلیلی باشد برای زندگی نه روز مره گی...

صبح با هم رفتیم  خرید و با کمک تو کیک درست کردم تو هم با اون دستهای کوچکت مایع کیک رو هم میزدی و من میدونم برای همین کیکمون خوشمزه شد /دستانی پاک و مهربان...

باهم خونه را تزیین کردیم

و ...

اینم عکس شما با کیکی که پختیم

 

دانیال و کیک

از همه کمک هایت ممنونم پسرم

از اینکه هستی و من از کنار تو بودن مادر نامیده شدم...

کاش بتوانم برایت بهترین باشم...

[ شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]

پسرم دوباره سلام حتما میدانی الان که دارم این متن را مینویسم شب شده وتو در خوابی شیرین فرو رفتی...

این روزها از بین تمام شیطنت هایت...

وسایل هایت را به اطراف پرت کردنهایت...

و....

به رفتاری از تو در لایه ای پنهان پی برده ام...

همان پنهانی که فقط یک مادر میفهمد...

پسرم گاهی اوقات میبینم وسایلت را با نظمی شیرین و کودکانه به فرم قبلش میچینی و در همان جایی که بوده میگذاری...

 

دانیال و پازل هایش

من نیز چنینم اما هیچوقت به تو این را تحمیل نکرده ام و بسیار برایم شیرین است که چنین گشته ای...

عزیزم -شیرینم-فرزندم-پسرم.....بسیار دوستت دارم

[ سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]

دانیال و جاروبرقی

[ سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]
پسرم
می دانی..
دانیال و مامان ندا
 
 
 
 
 
 
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!

[ دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]

دوباره سلام وروجکم ...

کار این روزات بالا رفتن از شومینه است استرس

البته بدون کمک یعنی با هر فرمی شده میخوای تنهایی و بدون کمک ما باشه البته این مسئله جدیدی نیست چون بارها وبارها به همراه بابا در گذشته بالا رفتی...اینکه یک دفعه تصمیم میگیری و میبینیم رو مبلی مارو میترسونه ...نگران

جالبتر اینکه وقتی اون بالا میری از بابا میخوای بره کنارکلافه خوب بابا چیکار کنه که من به کمکش میام و با همون راههای حواس پرتی میارمت پایین....

عالمی داریم باهات...

مراحل از این قراره

1.سرمونو میچرخونیم میبینیم رومبلی داری میری بالاتعجب

دانیال و شومینه

2.میدویم و میایم پیشت که صداتو میبری بالا که برید ما هم نگران مواظبتیماسترساسترس

دانیال و شومینه

3.میری بالا

دانیال و شومینه

4.حالا بالا رسیدی و حس خاصی داریهورا

دانیال و شومینه

 

5.اینجاهم به پیشنهاد من نشستی خستگی در کنی...

دانیال و شومینه

 

این عکسها رو همین امروز گرفته اگر هم تار میشه به خاطر اینه که تنها بودم و باید مواظبت می بودم و شما هم در حال بالا رفتن ....الانم که دارم این متن رو وارد میکنم شما خوابی...

وقتی میگم ما پر از هیجان و تحرک شدم یکی از نمونه هاش همینه...

پسرم شادیت دنیای من است...

 

[ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]

پسرم الان که این متن را مینویسم چهارمین روز ماه رمضان است...

عزیزم میخواهم برایت از اولین سحری بگم...خیلی جالب بود ساعت 3 بامداد بیدار شدم که سحری رو آماده کنم بیدار شدی ...منو بابا خودمونو بخواب زدیم که بیدار نشی ....

زمان میگذشت که من تو رو به بابا سپردم و اومدم آشپزخانه تا مشغول کارا شدم ناگهان بابا گفت ندااااااا.......داره میاد

اومدم تو پدیرایی دیدم داری میدویی میای ...

جالب اینه که انگار نه انگار که نصفه شبه نشستی سر اسباب بازیهات ...

دانیال در سحرگاه

ما هم با صدا ی تلویزیون سحری خوردیم راستش اگه خواب باشی سرو صدا که چه عرض کنم شاید کوچکترین صدا البته بعضی موقعها بیدارت کنه....و ما در نهایت سکوت کارامونو میکنیم.

خلاصه یه اسباب بازی داری که صداش خیلی باحاله روشن کردی و....قهقهه

عزیزم بعد از سحر هم رو پاهام خوابیدی...

دانیالم با اومدن تو ریتم زندگی ما خیلی تغییر کرده ...

ما دیگه برنامه هامونو با تو تنظیم میکنیم ...و تو شادی و هیجان و خستگی ناپذیری رو در ما چند برابر کردی...

گاهی وقتها خواسته هایی داری که در ماه رمضان برای من و بابا کمی سخته...اما عشق به تو بهمون نیرویی مضاعف میده...

گاهی وقتها هم تو بما فرصت میدی و باشرایط کنار میآیی...

پسرم بخاطر تمام خوبیهات سپاسگذارم...

[ شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]

همه چی آرومه...

                      تو به من دلبستی...

دانیالم با توآرامم

                              این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه...

                       غصه ها خوابیدن

                               شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه...

                     من چقدر خوشحالم

                               پیشم هستی حالا بخودم میبالم                                            تو به من دلبستی

                                از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم...

همه چی آرومه...

همه چی ارومه...

همه چی آرومه...

.......

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست...

[ دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]


دانیال و بابا افشین

پسرم ...

دوست دارم از پدرت بگویم تا بدانی چه لحظه هایی را با هم گذراندید...

تو با تمام وجودت پدر را میخوانی گویی همبازی توست...

آری این است دوست داشتن اینکه امروز او را همبازی ببینی و فردا او را حامی زندگی ات بدانی...

و من پیش بینی میکنم تو همواره برای مسائلت همواره او را می خوانی پدری پر از عشق و صبر برای تو ...برای پسرش...

پدرت همان پدری است که من میخواستم برای فرزندم اینگونه باشد...

پدری که بتواند برای شیطنت های  تو که گاهی اوقات غیر قابل تعریف است ...صبر راجستجو کند...

واینجا همین لحظه که این متن را میخوانی بدان که من از او بخاطر اینگونه پدر بودنش همواره سپاسگذارم...



[ یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مامان ندا ]

 عزیزم سلام...

دانیال

دوباره شب شده و من با یک دنیا عشق برای تو مینویسم...

امشب تو بغل بابا گفتی (آدا ابابه به) یعنی بابا فری(پدربزرگ) اسمارتیز بده

عزیزم

بابا  افشین با ذوق صدام کرد و دوباره تکرار کردی...

فرزندم ممنونم که باعث شدی ما با وجودت شادی را لمس کنیم

...

عزیزم این روزا به صورت بازی وسایلهارو بدجوری به اطراف پرت میکنی ...

اگه چیزی مطابق خواسته هات نباشه بد جوری عصبانی میشی...

راستی لجباز شدی ...البته باید هم اینطوری باشه این اقتضای سنت هست...

منو بابا همه تلاشمونو میکنیم آروم باشی ...

شاید وقتی این متن رو میخونی من خیلی پیر شده باشم اما بدون حتی پیری هم نمیذاره ذزه ای از حمایتت کم بگذارم ...وجود تو نیرویی در من ایجاد میکند که هر ناممکنی را ممکن میکند جز خواست پروردگارم...

[ شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مامان ندا ]

دانیالم...

از وقتی تو امدی همه چیز رنگ دیگری گرفته ...

من با نگاه تو نگاه میکنم و همه چیز برایم پررنگ تر شده...

دانیال و مامان ندا

من  دیدم به خیلی چیزها تغییر کرده و همه را مدیون تو هستم...

من حالا حتی به برگهای افتاده در خیابان زمانی طولانی با تو نگاه میکنم که شاید قبل از حضور تو از رویشان رد میشدم وبرای تو توضیح میدهم که چیست...

من به رنگها به صداها به حرکات به رفتار آدمها با دقت بیشتری نگاه میکنم و همه بخاطر حضور توست...چیزهایی که شاید به چشمم هم نمی آمد...

 

دوستت دارم دوست داشتنی ترین من وخدایا بسیار سپاسگذارم از نعمتی که به من عطا کردی...

[ چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مامان ندا ]

سلام عزیز مامان قبل از اینکه چیزی بنویسم داشتم فکر میکردم وقتی این مطالب رو میخونی چه حسی بهت دست میدهمتفکر

حالا از علایقت بگم...

وابستگی شدید به عروسکی به نام ببری...

دانیال و ببری

جعبه آچار و پیچ گوشتی که بتونی رو پیچ بذاری...

دانیال و جعبه آچار

به شدت بستنی یخی میخوری اونم با فرم مخصوص...

دانیال و بستنی یخی

علاقه به اتوبوسی که بهش میگی پیس

دانیال و اتوبوسش

و همچنان جارو برقی اما با این فرق که خودت به تنهایی جارو کنی ...

ممنون که به مامان کمک میکنی...

دانیال و جارو برقی

...راستی ماجرات با لبتاب به جایی رسیده که دیگه فیلم وموزیک ازش نمیخوای میخوای بلندش کنی /شارژش کنی هدفون بهش بزنی ...

باور نمیکنی...

اینم مدرک..

دانیال و لبتاب

دیدم ساکتی پیدات کردم دیدم از زیر پتو برش داشتی داری سیم شارژش رو میزنی...

دانیالم وروجک مامان ندا ...دوستت دارم

 

[ چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان ندا ]

 پسر مهربونم تو تعطیلات نیمه شعبان بردیمت شمال اولین بار بود که دریا رو میدیدی بابا میگفت ببینی میترسی من میگفتم نه خلاصه وقتی دیدی من پیروز شدم...هورا

کلی ذوق کردی من وبابا هم جو گیر شدیم دوتایی بدون اینکه دستتو بگیریم بردیمت جلوتر موج اومد زیر پاهات خالی شد افتادی ...از تو گریه از ما نوازش گریه...خلاصه با بابا افشین دوباره بردیمت ساحل برات نقاشی میکشیدیم دوباره ذوق کردی که یک موج بی ادب اومد همه چیزو خیس کرداوه دوباره گریه ...رفتیم ویلا...بیخیال دریارو ...عزیزم دریا بدجور طوفانی شد اما روز آخر انقدر صاف شد و بردیمت ساحل تو خیلی خوشحال بودی اما طرف دریا نمیرفتی ...منم ازت کلی عکس انداختم

دانیال در رامسر

شادیت تمام دنیای من است

دانیال کنار دریا

و کنجکاویت خوشحالیه من است این که کشف کنی... بفهمی ...و لذت ببری...

 

دانیال کنار دریا

کاش میفهمیدم در درونت چه میگذرد تا بیشتر همراهیت کنم....

 

دانیال کنار دریا

پسرم دوستت دارم...

[ سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مامان ندا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

...دانیالم برای تو مینویسم تا بدانی لحظه هایی را که با هم گذراندیم ....عزیزم 22 اردیبهشت1390 برایم مقدس است . روزی که هوای نفست را با تمام وجودم استشمام کردم ونام دانیال(خدا حاکم من است)را برایت نهادم/پسرم دوستت دارم...
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed