کمی توضیح...

پسرم دانیال

تقریبا یک ماهی هست که برات پست نذاشتم

بذار به حساب کارهایی که یدفعه انقدر دور آدم رو میگیره که باید براش یه برنامه ریزی مفصل کنه

اما روزها و شب ها میگذرند و من میمانم و ساعتهای خواب تو شیرینم که از قبل برای این لحظه هزارو یک برنامه میریزم....

تو  میخوابی ومن میمانم وخانه ای که گاهی اوقات نمیتوانم پایم را براحتی بر زمین بگذارم ...از پاذل گرفته تا دوچرخه و....

دانیال جمالی بدر

 

جمع و جوری مختصر میکنم _ایمیل هایم را چک میکنم _گرسنه باشم کمی غذا میخورم_برای آزمون ارشد کمی درس میخوانم  که ناگهان میبینم آقا دانیال بیدار شده ...دوباره برای تو میشوم تمام کارهای شخصی ام را رها میکنم و برای تو و از تو میشوم _ساعتها با تو زود میگذرد ...نزدیک آمدن پدرت میشود دوباره تصمیم میگیرم خانه را مرتب کنم ...

شام بذارم ....

دنبال راهی باشم که بتوانم بیشتر سرگرمت کنم تا پدرت هم به کارهایش برسد...

ووو.....

به دنبال پدرت هستی و بازی با او را به هر چیزی ترجیح میدهی ...

وقت خواب میشود ...

تا پدر مسواک میزند تورا میخوابانم ...یا به او میگویم در اتاقی دیگر یواشکی بخوابد چون حضور پدرت خواب را از چشمانت میبرد وتو فقط به بازی فکر میکنی..یا پدرت از خستگی در پذیرایی میخوابد و تو با موتورت از رویش رد میشوی ویا بر عکس میگویی بابا خوابه یواش....

خلاصه میخوابی....

 ساعت 11 یا 12 شب شده

ظرفها را در  سینک میچینم یا در ماشین میذارم

جمع و جور میکنم

چای میریزم و لبتاب را روشن میکنم

نگاهی به ساعت میکنم شاید 1 بامداده

با خودم میگم چه کنم؟

ایمیل چک کنم_فیس بوک برم_وبلاگ بنویسم_به پرتال برای ثبت شاگردهای آموزشگاه سر بزنم_درس بخونم _فایل عکسهای دانیال که هنوز آلبوم نشده را درست کنم_یا برم اخبار روز رو ببینم و........یه دنیا فکری که تا ایمیلم را چک میکنم میبینم ساعت تند تند میگذره و اگه نخوابم فردا خیلی بیخوابی اذیتم میکنه...

میبینی پسرم دنیای من ازجنس دنیای تو شده...

دانیال جمالی بدر

و تو روز  به روز

با شیطنت هایت

بازی هایت

تقاضاهای عجیبت

مرا غرق در دنیای کودکی ات کرده ای...دنیایی که مرا از اضطراب به ارامش

از کسلی به نشاط

از روزمرگی به هیجان میرساند و همه را مدیون تو هستم دانیالم

 

دوست داشتنی ترین دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید