3 ماه اول

دانیال در آغوش مامان ندا

من مادر شده بودم...

تو کنارم بودی...وجودی که 9 ماه برای دیدنش لحظه شماری میکردم...نوزادی شیرین...زیبا وپر از نیاز...تا چند وقت از شوق بودنت در کنارت گریه میکردم...پسرم چه روزهایی بود...اولین تجربه من برای مادر شدن..شبها در عمق خواب با کوچکترین صدایت به همراه بابا بیدار میشدیم...کمکهای پدرت در اون روزها را هیچوقت فراموش نمیکنم...(یادت باشه اگه یکروز پدر شدی حتما به مادر فرزندت کمک کنی)...تو فقط برای شیر گریه میکردی و من عاشقانه تو رو در آغوش میگرفتم و به تو شیر میدادم گویی خواب ندارم...با تو بیدار میشدم...با تو میخوابیدم...با آرامشت آرام بودم...وه که چه زیباست از عمق وجودت کسی را دوست داشته باشی...عزیزم کولیک معده نداشتی ..در 16 روزگی فهمیدیم به محصولات گاوی حساسیت داری وچون شیر من غذای تو بود ازخوردن محصولات گاوی منع شدم...وقتی شیر میخواستی در آغوش هر کسی بودی کله میزدی یعنی سرت را محکم به طرف مقابل میزدی ...تسلط خوبی به عضلات گردنت داشتی.....

28 روزت بود که ختنه  شدی

بیمارستان بهمن/دکتر عرب حسینی

هنگام ختنه ات پشت در اتاق بدون هیچ کنترلی گریه میکردم...همزمان صدای اذان ظهر در بیمارستان پیچید....شاید برای همین آرامتر شدم!!!در را که باز کردند به داخل دویدم وبرای اولین بار صورتت را خیس اشک دیدم...وبین 6 تا 10 روز همه چیز مرتتب شد باز هم خدایا سپاسگذارم

در 2 ماهگی راحتتر تورا در اغوش میگرفتیم...عزیزم موقع خواب یکی از دستهای قشنگت رو زیر متکات میذاشتی ومیخوابیدی...باز هم گریه هت فقط برای شیر بود...خوب شیر میخوردی و به نظر میومد فک قوی داری...

بیشتر وقتهادر خواب دوتا دستهاتو بالای سرت میداشتی

بیشتر روی شونه خوابت میبرد...پدرت که خیلی تورو رو شونه هاش خوابونده

شیر من رو خیلی دوست داری /خوب میخوری وخوب وزن میگیری....وقتی به تو شیر میدم خیلی حس خوبی دارم انگار با همه وجودم در اختیارتم

عزیزم واکسن های 2 ماهگی ات تب خفیفی داشت که اولین تجربه من برای تب تو بود و اولین باری که به تو استامینوفن(تاینالول)دادم...و فقط یک با ر تب خفیفی کردی .

در 3 ماهگی....

خیلی شیرین تر شده بودی...اولین ابراز احساسات تو به عروسکی که بابا اسمش رو گذاشته بود پچولی دیدیم...چه خنده قشنگی...از موزیک بالای تختت و چرخیدن دایره های اون خوشت میومد...بیشتر دوست داشتی روی زمین باشی وباهات حرف بزنیم وکمتر بغلت کنیم...وقتی  میخوابیدی یا شیر میخوردی دستهاتو از پشت روی چشمهای نازت میذاشتی/جالب اینجاست که وقتی بیدار میشی اصلا گریه نمیکنی وبه اطرافیان لبخند میزنی وبا شرایط خوب کنار می آیی ...

اولین باری بود که تو رو به مرکز پایش کودک بردم وهمه چیز مرتب بود...

دوستت دارم پسرم

/ 6 نظر / 9 بازدید
ماری

با سلام مر کز پایش کجاست چه جوری بچطون در دستشویی خودش وشما را خیس کرده

واى عزيزم عاليه نوع نگارشت و دوست دارم ادامه بده

خاله اش قربونش بره

چرا عکس اتاقش را نمی گذارید

مادر دانیال متشکرم ادرس پایش را دادید

ثریا

نازی ... ندا جان اگر خواستی مطلبی بذاری که فقط خودت و دوستانی که رمز دارند آن را بخوانند و یا عکس ها را ببینند می توانی برای مطبت رمز بگذاری از قسمت پایینه همون جایی که مطلب را می نویسی