یک روز خیلی خوب

سلام  پسرم

نگین با ارزشم/این روزها خیلی کمتر میام اینجا و برات پست میزارم

اما مهم این هست که لحظه لحظه هامون پر از عشق در کنار هم میگذره

پسرکم

 دوباره کارم را به طور جدی شروع کردم و طوری برنامه ریزی کردم که تایم خیلی محدودی ازم دور باشی اونم پیش مادر بزرگ مهربونت که همیشه برام  بجز یک مادر یک حامی بزرگ بوده و ای کاش بتونم قدر لطف و محبتهاش رو بدونم  قلب

دانیال جمالی

 

 

پسر م این روزها پدرت خیلی درگیر کار هست و خیلی وقتها مثل سابق منزل نیست و ما زمان بیشتری تا امدن پدر با هم هستیم

با توجه به این که هوا کمی سرد شده انگار دوتایی برای بیرون رفتن از خونه خیلی مایل نیستیم و بیشتر در منزل  مشغول پلیس بازی و بت من بازی و ماشین بازی ....هستیم

 

اما چند روز پیش بابا افشین کمی زودتر به منزل امد و با  توجه به قولی که به شما داده بود پیشنهاد داد برای دیدن داخل میدان آزادی آماده اید هورا

دانیالم و تو که چشمانت حاکی از این بود که خوابت میاد انچنان خوشحال شدی که کلا با خواب مبارزه میکردی...چاره ای نبود تو همون زمان باید میرفتیم تا بسته نشه

و این تازه اول ماجراست

رفتیم میدان ازادی

دانیال

من اولین باری بود که داخلش را میدیدم خیلی جالب بود...موزه

نمادهای محتلف....و رفتن به بالاترین قسمت آن که تو فقط همین را میخواستی

قانونش این بود که اول دیدن کنیم بعد بالا بریم و تو تمام جاها به امید رسیدن به اون بالا میومدی

 

دانیال

و بالاخره رسیدیم بالا ترین قسمت میدان

دانیال جمالی

 در کل خیلی خوش گذشت چشمک

وقتی برگشتیم کمی پارک بودیم و خودت خواستی بریم دیدن پدر بزرگت

اونجا دیگه خیلی خوابت میومد و ماسریع تصمیم گرفتیم بیایم خونه اما خواستار این بودی که پدر بزرگت هم بیاد و شما در راه برگشت به خواب عمیقی فرورفتی و تا 2 ساعت به همان فرمی که خوابیدی تکان نخوردی . این نشون میداد حسابی انرژی هات تخلیه شده

امیدوارم  لحظه لحظه هات شاد باشه پسرکم

پی نوشت :ما تصمیم گرفتیم یه یادگاری از اونجا بگیریم و نماد میدان ازادی با سایز بزرگ  بود  و البته با توجه به اصرار شما

دانیال

اینم  تصویر شما  در  هنگام برگشت  به منزل وانقدر خسته بودی که همونجا نشستیبغل

دانیال

بغل

/ 0 نظر / 65 بازدید